کلی اتفاق افتاد این مدت.دیگه عادت کردم بیان برات بنویسم ببخشین.میدونم که تو هم به ببخشید شنیدن عادت کردی...توجیه نمی کنم...دروغ چرا دلم برات تنگ شده و میشه ولی دستم به نوشتن نمیره..پیر شدم انگار..میدونم من و تو عهد کردیم اینجا برای دل خودمون باشه نه برای این ویترین شدن های حال به هم زن که هشتگ بزنم اسممو که تو از هرکسی بیشتر میدونی من چقدر بدم میاد از این کار...نمیدونم چرا...اصلن ادم متواضع کوفت و دردی هم نیستم ولی بدم میاد..چند روز پسیش یادم افتاد..یعنی توی آبان یادم بود...هی گفتم اول آذر..اول آذر...باز یادم رفت...بخش...سال چندمه میگم ببخش؟...امسال یادم بود...نگی نه...باور نمیکنی؟نه؟...ولی من یادم بود...ولی بازم فراموش کردم...میدونم با خودت چی فکر می کنی...که شدی مثل واکمن و تلویزیون سیاه سفید و فلاپی دیسک و اسباب بازی های کهنه و ماشین تایپای قدیمی و چرتکه مثل موسیقی سنتی و این چیزا...منم با خودم فکر می کنم...همش میگم دوره منم گذشته...نوشته هام شده سنتیمنتال و قصه پریون..عاشقونه هایی که بلد بودمو این روزا میگن تخیلی..شدم عریضه نویس بی مشتری...میدونم فکر می کنی دوره ات گذشته...نمیدونم چی بگم...خودمم همینم اخه...از تو په پنهون حس می کنم دیگه بلد نیستم..شاید از اول هم بلد نبودم...روزا میره...مثل اتوبوس ساعت 7 که اگر بهش نرسی دیگه دیر کردی سر صف...دیگه تمومه...هرچیزی یه دوره داره..سال های پیش اگر می گفتی می گفتم این حرفا چیه بابا...تو خوبی..جوونی...ماهی..گلی..ولی الان میشینم کنار خودت تو سینه کش آفتاب تکیه میدم دیوار و بعد یه سکوت طولانی میگم راست میگی...هرچیزی یه دوره داره...پیر شدیم..نشدیم؟یادته اون روزا؟...یلی بودی برای خودت...ما هم برو بیایی داشتیم...شایدم نداشتی
برچسب:
نویسنده: ایلیا قاسمیپور
تاريخ: سه
شنبه
7 تير
1401 ساعت: 10:54